فخر الدين الرازي - السهروردي - الأبهري - ذوالفضائل الاخسيكتي وآخرين ( مترجم : سبزوارى )

217

چهارده رساله ( فارسى )

خستگى سوى خانه رفت پدرش پيش سيمرغ تضرعها كرد و در سيمرغ آن خاصيت است كه اگر آئينه يا مثل آن برابر سيمرغ بدارند هر ديذه كه در آن آينه نگرد خيره شود زال جوشنى از آهن بساخت چنانك جمله مصقول بود و در رستم پوشانيد و خودى مصقول بر سرش نهاد و آينهاى مصقول بر اسبش بست آنگه رستم را از برابر سيمرغ در ميدان فرستاد اسفنديار را لازم بود در پيش رستم آمدن چون نزديك رستم رسيد پرتو سيمرغ بر جوشن و آينه افتاد از جوشن و آينه عكس بر ديده اسفنديار آمد چشمش خيره شد هيچ نميديد توهم كرد پنداشت كه زخمى بهر دو چشمش رسيد زيرا كه ديگر آن نديذه بود از اسب درافتاد و بدست رستم هلاك شد پندارى آن دوپاره كز كه حكايت كنند در پر سيمرغ بود پير را پرسيدم كه كوى در جهان همان يك سيمرغ بوده است گفت آنك نداند چنين پندارد و اگر نه هر زمان سيمرغى از درخت طوبى به زمين آيد و اين كه در زمين بوده منعدم شود معا معا چنانك هر زمان كه سيمرغ بيايذ اين چه باشذ نماند و همچنانك سوى زمين آيد سيمرغ سوى دوازده كارگاه ميرود گفتم اى پير دوازده كارگاه چه چيز است گفت اوّل بدانك پادشاه ما چون خواست كه ملك خويش آباذان كند اوّل ولايت ما آباذان كرد پس ما را در كار انداخت و دوازده كارگاه بنياذ فرمود و در هر كارگاهى شاگردى چند بنشاند پس آن شاگردان را در كار انداخت تا زير آن دوازده كارگاه كارگاهى ديگر پيدا گشت و استادى را درين كارگاه بنشاند پس آن استاذ را به كار فروداشت تا زير آن كارگاه اوّل كارگاهى ديگر پديد آمذ آنگه استاد دوم را همچنين كار فرمود تا زير كارگاه دوم كارگاهى و استاذى ديگر همچنان تا هفت كارگاه و در هر كارگاهى استاذى معين گشت آنگه آن شاگردان را كه در دوازده خانه بودند هر يكى را خلعتى داد پس آن استاذ اوّل را همچنان خلعت داذ و دو كارگاه از آن دوازده كارگاه ديگر به دو سپرد سيوم را نيز همچنان و چهارم استاد را خلعت داد و كسوتى زيباتر از همه و او را يك كارگاه داذ از آن دوازده كارگاه بالا اما فرمود تا بر دوازده نظر دارد پنجم و ششم را همچنانك اول و دوم را و سوم را داده بود هم بر آن قرار داد چون نوبت به هفتم رسيد از آن دوازده يك كارگاه